آخرین مطالب پيوندها خرید عینک افتابی">خریدعینک افتابی
نويسندگان
|
همـ♥ـنفس
عشق چیست که همه ازآن میگویند؟ ع:عبـــــــــــــــــــــــرت زندگی ش:شلاق زمـــــــــــــــــــانه ق:قصـــــــــــــــــــاص روزگار اماافســـــــــــــــــــــوس وصدافسوس که شلاق زمانه راخوردم...قصــــــــــــــــاص روزگارکشیدم!اماعبرت نگرفتم. شنبه 12 آبان 1391برچسب:, :: 10:45 :: نويسنده : mony
دوست داشتن یعنــــی: اونی که اگه صــــــد دفعه هم ناراحتــــش کنی هر بار میـــــــگه این دفعه آخـــــریه که می بخشــــــمت و بازم با اخـــــم میاد توی بغــــــلت ........! love-to-love تو اگر بی خبر از قلب پریشان منی با همه بی خبری هم نفس جان منی love-to-love
بگیر آیینه دل را مقابل ببین نور ازل در مهبط دل حلول تازه داده فیض سبحان خوشا «ذی الحجه» روز «عید قربان» عید قربان، عید ذبح میوه ی دل ابراهیم و ایثار سبز اسماعیل عید بر آمدن انسانی نو از خویشتن خویش، عید رهیدگی از اسارت نفس عید لبیک به دعوت حق بر شما مبارک . . .
سر به هوا نیستــــم چهار شنبه 26 مهر 1391برچسب:, :: 17:31 :: نويسنده : mony
سلام خدمت دوستای گلم امیدوارم حالتون خوب باشه متاسفانه چندتاازلینکاموحذفیدم چون اصلابه وبم نیومدن والکی لینکم بودن بدون اینکه کسی بهم بگه به همه سرمیزنم بعضی ازدوستان واقعادستشون دردنکنه همیشه بهم سرمیزنن کمال تشکرروازشون دارم ولی بعضی ازلینکام ازوقتی که لینکشون کردم حتی یه بارهم بهم سرنزدن باعرض پوزش مجبورم لینکاشونوبحذفم. دوستایی که نمیتونن نت بیان والاناسرگرم درس ودانشگاه ...هستن هم براشون آرزوی موفقیت میکنم اگه دیربهتون سرمیزنم معذرت میخوام اخه درس و... برای همتون آرزوی موفقیت میکنم چهار شنبه 19 مهر 1391برچسب:, :: 13:7 :: نويسنده : mony
اینجاحضورروشنت درچشم من گل می کند آهسته می باردولی داردتحمل می کند می ترسم روزی که تودیگرفراموشم کنی مانندنبض شعله ای دربادخاموشم کنی
نیست یاری تا بگویم راز خویش ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم، خدا را، زخمه ای
زخمه ای، تا برکشم آواز خویش
بر لبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رنجه دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می
بازگویم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه می پرسی ز من
رنگ چشمش کی مرا پابند کرد
آتشی کز دیدگانش سرکشید
این دل دیوانه را دربند کرد
از لبانش کی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشین
بر تنم کی مانده از او یادگار
جز فشار بازوان آهنین
من چه می دانم سر انگشتش چه کرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه
مست بودم، مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بسکه رنجم داد و لذت دادمش
ترک او کردم، چه می دانم که بود
مستیم از سر پرید، ای همنفس
بار دیگر پر کن این پیمانه را
خون بده، خون دل آن خود پرست
تا بپایان آرم این افسانه را پنج شنبه 7 مهر 1391برچسب:, :: 15:40 :: نويسنده : mony
گفتمش دل می خری ؛ گفتا به چند
گـفـتمـش دل مـال تـو ؛ تـنها بخند خـنده کـرد و دل زدسـتـا نم ربـود تـا بـه خود باز آمـدم او رفـته بـود دل زدسـتـا نـش زمـین افـتاده بـود جای پایش روی دل جا مانده بود
دوست داشتن را قرمز، نامردي را سياه، ولي نمي دانم چرا به تو كه ميرسم نمي دانم مهرباني چه رنگي است! پنج شنبه 6 مهر 1391برچسب:, :: 12:18 :: نويسنده : mony
صندوقچه خاک خورده زندگیم را گشودم تا مفهوم عشق و زندگی کردن را دریابم امید داشتم نوری بتابد و من آن عشق را ببینم آیا عشق زندگی ام هنوز در آن صندوقچه کوچک من بود ؟ امید داشتم هنوز باشد اما وقتی آن را گشودم چیزی از عشق در آن پیدا نکردم یک مشت خاطره بود یک مشت خاطره بود........ یک شنبه 26 شهريور 1391برچسب:, :: 11:11 :: نويسنده : mony
از دل و ديده ، گرامی تر هم آيا هست ؟ - دست ، آری ، ز دل و ديده گرامی تر : دست ! زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ، بی گمان دست گرانقدرتر است . هر چه حاصل كنی از دنيا ، دستاورد است ! هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمين ، دست دارد همه را زير نگين ! سلطنت را كه شنيده ست چنين ؟! شرف دست همين بس كه نوشتن با اوست ! خوشترين مايه دلبستگي من با اوست . در فروبسته ترين دشواری ، در گرانبارترين نوميدی ، بارها بر سرخود ، بانگ زدم : - هيچت ار نيست مخور خون جگر ، دست كه هست ! بيستون را ياد آر ، دست هايت را بسپار به كار ، كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار ! وه چه نيروی شگفت انگيزي است ، دست هايی كه به هم پيوسته است ! به يقين ، هر كه به هر جای ، در آيد از پاي دست هايش بسته است ! دست در دست كسی ، يعنی : پيوند دو جان ! دست در دست كسی يعنی : پيمان دو عشق ! دست در دست كسی داری اگر ، دانی ، دست ، چه سخن ها كه بيان می كند از دوست به دوست ؛ لحظه ای چند كه از دست طبيب ، گرمی مهر به پيشانی بيمار رسد ؛ نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست ! چون به رقص آيی و سرمست برافشاني دست ، پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای ! لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست ! دست ، گنجينه مهر و هنر است : خواه بر پرده ساز ، خواه در گردن دوست ، خواه بر چهره نقش ، خواه بر دنده چرخ ، خواه بر دسته داس ، خواه در ياري نابينايی ، خواه در ساختن فردايی ! آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم سرنوشت بشرست ، داده با تلخی غم های دگر دست به هم ! بار اين درد و دريغ است كه ما تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی دست هامان ، نرسيده است به هم ! ( فریدون مشیری ) دو درویش که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از جایی به جای دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. یکی از آنها بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند. مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت :”عزیزم از من خواسته شده که با رییس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم” ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود. این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی را که منتظرش بودم بگیرم .لطفا لباسهای کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن. ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه بر خواهم داشت .راستی اون لباس راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار!! نتیجه اخلاقی:هیچ وقت به زن دروغ نگو
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند چشمانم … بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد … آخ که چقدر تنهایم … دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خست شده است...
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کن شنبه 11 شهريور 1391برچسب:, :: 15:4 :: نويسنده : mony
99669999996669999996699666699666999966699666699 99699999999699999999699666699669966996699666699 99669999999999999996699666699699666699699666699 99666699999999999966666999966699666699699666699 99666666999999996666666699666699666699699666699 99666666669999666666666699666669966996699666699 99666666666996666666666699666666999966669999996 شنبه 4 شهريور 1391برچسب:, :: 12:11 :: نويسنده : mony
اجازه هست قلبموبرات چراغونی کنم پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونی کنم؟ تاابدسربزارم روشونه هات روزی هزاروصددفعه بگم که میمیرم برات؟ اجازه هست باافتخارآهنگ سازمن بشی توفصل سخت زندگی بازگل نازمن بشی؟ اجازه هست جاربزنم بگم چقدر دوست دارم؟ جمعه 27 مرداد 1391برچسب:, :: 11:21 :: نويسنده : mony
عید فطر ضیافتی است برای پایان این میهمانی عید فطر پاداش افطارهای خالصانه و بجاست عید فطر قبولی انفاقهای به قصد قربت است عید فطر پایان نامه دوره ایثار و گذشت است . . . دو شنبه 23 مرداد 1391برچسب:, :: 10:28 :: نويسنده : mony
یك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را
داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود : شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از
خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.... ادامه مطلب ... چهار شنبه 21 مرداد 1391برچسب:, :: 1:0 :: نويسنده : mony
فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی! اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی! گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی ! از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی! چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور! چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی! صدای فریادم را همه شنیدند جز او که باید میشنید! اشکهایم را همه دیدند! آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم! گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ، فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است! حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم ! اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم ! اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست! آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم ! گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است! دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم به خاطر روی زیبای تو بود ای که تو با چشمهای نازت ، دیوانه کردی قلبم را ، نگاهی هم به قلب من بینداز دیوانه کردی چشمانم را ، حس کن هوای نفسهایم را … به آتش کشیدی دستان سردم را ، مرا در میان خودت بگیر ، مرا بسپار به آغوشت ، رهایم کن ، از همه چیز خلاصم کن، بگذار لحظه ای رویایی شوم… چهار شنبه 4 مرداد 1391برچسب:, :: 14:25 :: نويسنده : mony
یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست میدارم ، کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود . کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من چگونه عاشقانه به دنبال او میروم . از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است. |
|||||||||||||||||
![]() |